علي با گوشي صحبت مي كرد و راه مي رفت . صداي معلماي ديگه مي اومد كه داشتن سر كلاس تدريس مي كردن. ما تو دفتر مدرسه ي غيرانتفايي بوديم كه يه زمان با هم اونجا تدريس مي كرديم. قبل از ظهر بود و علي يه تك ز
داشتم وارد اتاق رئيس مي شدم . از مدير دفترش اجازه ورود خواستم و با هماهنگي وارد شدم. داشتن تلفن صحبت مي كردن. خواستم از اتاق بيرون برم تا بتونن راحت صحبت كنن كه اشاره كرد بمونم. رئيس : جناب ملك زادگان